اولین پایگاه اینترنتی مهندسان و دانشجویان صنایع دانشگاه آزاد واحد تهران شمال
این وبلاگ در سال 1383 به منظور ایجاد ارتباط مستمر بین دانشجویان و دانش آموختگان رشته مهندسی صنایع دانشگاه آزاد واحد تهران شمال تاسیس گردید. لطفا جهت استفاده از منوی سمت راست وبلاگ چند لحظه صبر کنید

تاريخ : دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦

نوروز را چگونه گذراندید؟

یادش به خیر اولین موضوع انشاء که بعد از تعطیلات باید می نوشتیم همین بود، زنگ دوم روز سه شنبه انشاء داشتیم و خانم معلم هم لباس نو هاشو پوشیده بود و همه بچه ها داشتند درباره اینکه نوروز کجا رفتند صحبت میکردند و بعضا هم پز لباس نو هاشون را میدادند ... ( میبینم که شما هم آره  )


خانم معلم وارد کلاس شد و یک دفعه همه ساکت شدند و مبصر کلاس یک برپا داد و رفت سرجاش نشست. خانم معلم بعد از تبریک نوروز و آرزوی موفقیت برای همه مان اول از همه رفت به سراغ پیک شادی (توهم عید نوروز ) که بالاخره با هر تلاشی که بود توی زنگ تفریح و حیاط مدرسه اونو کامل کرده بودیم. همه پیک ها که جمع شد باید موضوع انشایی که قبل از تعطیلات مشخص شده بود را می خواندیم و خانم معلم گفت یک شماره را می خوانم و مبصر از روی دفتر بگه که کی هست و اون بیاد انشاء خودشو بخونه. دل همه تاپ تاپ میکرد و خانم گفت شماره 29 را خواند و یک دفعه کلاس منفجر شد ... چونکه این شماره مبصر بیچاره بود و از اونجایی که مبصر قصه ما پیک شادیشو توی حیاط از روی پیک بچه ها کامل کرده بود، قطعا انشاء هم ننوشته بود ولی به هر شکلی بود رفت پای تخته سیاه و شروع کرد به تعریف تعطیلات نوروز خودش !! (نخندین، شما خودتون بدتر از این مبصر بودین، به الانتون نگاه نکنید)

 

شروع شد- روز اول عید بود که با عمه و خاله و دایی رفتیم مسافرت، آره مثل همیشه خان دایی در مورد جا و مکان مسافرت تصمیم گرفته بود (سلسه مراتب ساختار سازمانی) و از اونجایی که رابطه دایی با بابام خوب بود (جانشین پروری) قرار شد که این تعطیلات 20 روزه عید (چه حالی میده) به چند تا شهر مختلف سر بزنیم و تمام آثار تاریخی آنها را ببینیم و عمه جان هم چون مورد اعتماد همه بود به عنوان مادر خرج، مسئول هزینه کردن در موارد لزوم را بر عهده داشت (مالی قلب سازمان است). در همین حین سینای عزیز هم که تازه دوربین عکاسی خریده بود ذوق این را داشت تا کلی عکس یادگاری از این مسافرت دسته جمعی بگیره (نقش روابط عموی همان مرزگستر در سازمان است) که توسط خان دایی به این مقام نائل گردید.

 

از تهران راه افتادیم اول رسیدیم به عوارضی قم، که توسط افسرهای پلیس راه یک بسته که حاوی سی دی سیا ساکتی بود به هر ماشین میدادند (فرهنگ سازی فرایند خوب و طولانی است) و یادم بود که چند روز قبل از مسافرت خاله جان با همه تماس گرفته بود و وجود دوربین های کنترل سرعت را به همه گوشزد کرده بود و اینکه اگه با سرعت غیر مجاز حرکت کنیم قطعا توسط پلیس متوقف خواهیم شد(مدیریت نا محسوس و  استفاده بهینه از تکنولوژِی) و مطابق فرمایش خان دایی مقرر شد که همه پشت سر ایشان حرکت کنند و کسی از ایشان جلو نزنه (ابلاغیه ها در سازمان را جدی بگیرید) تا مشکلی برای هیچ کس پیش نیاید. توی آزاد راه قم- اراک داماد عمه جان که مسئولیت رانندگی این ماشین را بر عهده داشت و دوست داشت جلوی زنش یک افه ای هم بیاد و حال خان دایی را بگیره یک سبقت خفن سر پیچ از دایی گرفت که دایی بیچاره داشت از زور عصبانیت منفجر میشد   با چند تا نور بالا مراتب اعتراض خود را اعلام کرد (خویشتن داری و صبر نکته مهمی است) که تقریبا 500 متر جلوتر پلیس راه جلوی ماشین عمه جان را گرفت و همه مجبور شدیم کنار بزنیم و خان دایی که از این کار این پسره شاکی بود از ماشین پیاده شد و به بقیه گفت که از ماشین پیاده نشوند چون ایشان میخواهند مشکل را حل کنند (حمایت مدیریت از پرسنل در تنگناها موثرتر از تنبیه است) که با حضور دایی و این پسره لوس و پلیس راه موضوع به یک جریمه 25 تایی ختم شد و مطابق فرمایش دایی بقیه راه را این پسره نشست!؟ (ایجاد فرصت دوباره برای جبران اشتباهات پرسنل به گروه آرامش میدهد). همینطور به راه ادامه دادیم و این پسره دیگه خلافی نکرد و حتی وقتی این دوربین های کنترل سرعت را میدید یک نیش ترمز میزد (کنترل نا محسوس سرعت) تا دیگه مشکلی برای همه پیش نیاره!!

 

در بین راه بودیم که متاسفانه ماشین خاله اینا یک مشکل فنی پیدا کرد که مجبور شدیم بزنیم کنار تا مشکل رفع شود و از شانس خوبمان یک امداد خودرو در همان نزدیکی ها بود (برنامه ریزی صحیح برای توزیع امکانات) که تا متوجه توقف ما شد و دید که مشکل فنی پیش آمده خودشان مراجعه کردند! (حس وظیفه شناسی پرسنل از تفکر بلند مدت مدیریت نشات میگیره) و مشکل حل شد. ما به راه ادامه دادیم و برای ناهار کنار یک رستوران نگه داشتیم و عمه جان که مادر خرج بودند برای تهیه غذای مناسب مراجعه کردند (کنترل بودجه از تدوین آن مهمتر است) و بعد از صرف غذا به راه خودمان ادامه دادیم تا اینکه پسر عمه ام به علت زیاده روی در خوردن و آشامیدن به دکتر نیاز داشت! وسط بر بیابون تو راه اصفهان دکتر از کجا گیر بیاریم در همین گیرو دار چشممان به پایگاه نوروزی اورژانس روشن شد (برنامه ریزی نیازمندی ها و توزیع مناسب آنها- تحقیق در عملیات یادتون هست که؟) و با مراجعه به آنها این مشکل هم حل شد و بقیه راه را بدون هیچ مشکلی ادامه دادیم تا اینکه به اصفهان رسیدیم.

 

در همین حین بود که خانم معلم از جاش بلند شد تا یک قدمی بزنه که متوجه شد مبصر، انشاء ننوشته و تمام این داستان را از حفظ تعریف میکنه ... خانم معلم بدون اینکه به روی خودش بیاره به مبصر گفت خیلی خوبه و چون دیگه وقت نداریم برو بشین و بقیه اون را هفته بعد بیا بخون (خیلی وقت ها باید به آدمها فرصت دوباره داد).

 

حیف شد که به مبصر اجازه داده نشد که درباره ادامه سفر به شهر شیراز و  پرسنل زحمت کش راهداری و آتش نشانی و نیروی انتظامی و شهرداری صحبت کنه، مخصوصا نیروی انتظامی که دزد منزل آنها را در این ایام که آنها مسافرت بودند دستگیر کرده بود.

 

مهندسی صنایع چیست را با هم مرور کردیم.

 

 

شما نوروز را چگونه گذراندید؟

 

 

 

 (انشاء درباره نیروی انتظامی



ارسال توسط مباشرفر
آخرین مطالب