اولین پایگاه اینترنتی مهندسان و دانشجویان صنایع دانشگاه آزاد واحد تهران شمال
این وبلاگ در سال 1383 به منظور ایجاد ارتباط مستمر بین دانشجویان و دانش آموختگان رشته مهندسی صنایع دانشگاه آزاد واحد تهران شمال تاسیس گردید. لطفا جهت استفاده از منوی سمت راست وبلاگ چند لحظه صبر کنید

تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

یک داستان از آینده- در سال 1412 خورشیدی

سلام

قبل از هر چیزی به ورودی های امسال ( 1388) رشته مهندسی صنایع تبریک میگم و برای همه آنها آرزوی موفقیت روز افزون دارم. دقیقا دوازده سال قبل بود که رشته مهندسی صنایع در دانشگاه آزاد واحد تهران شمال تاسیس گردید و تعدادی دانشجو به عنوان اولین ورودی های خود جذب نمود. این روند تا به امروز ادامه داشته و چیزی بالغ بر هشتصد دانش آموخته از این رشته فارغ التحصیل شده اند.

ولی امروز نمی خواهیم به گذشته برگردیم. می خواهیم از یک داستان واقعی که در ٢۴ سال آینده،‌یعنی در ٢١ شهریور ماه سال ١۴١٢ خورشیدی اتفاق خواهد افتاد با شما صحبت کنم.

قبل از هر چیزی به این نکته اشاره کنم که تمامی اسامی این داستان واقعی است و اصلا مو،لای درزش نمیره ... بنابراین هر اعتراضی دارید همین پایین بنویسید. تلفنی پاسخگو نیستم ..!! چشمک

 ----------

موضوع داستان : برخورد اتفاقی بین دونفر از فارغ التحصیلان رشته مهندسی صنایع در ایستگاه مترو تقاطع پل صدر- خیابان شریعتی

ساعت ٧:٢۵ صبح روز یکشنبه 21 شهریور ماه سال ١۴١٢

مکان : ایستگاه مترو در تقاطع پل صدر- خیابان شریعتی

امیر.گ : یک بلیط دو سفره بده آقا

مسئول بلیط فروشی مترو :‌ بفرما ... آقا بقیه پولت رو بردار

امیر. گ یک تشکر کرد و دوان دوان به سمت سکوی سوار شدن می دود ... نفس نفس میزنه، دیگه سنی از این امیر گذشته فکر کنم چیزی حدود ۵۵ سالش شده

امیر.گ : ای بابا این قطار هم که رفت حالا باید ١٠ دقیقه منتظر باشم... بهتره که بشینم

همینطور که امیر.گ داشت می شست چشمش به یک نفری افتاد که خیلی آشنا بود ... آره خودشه ... خودشه وای چه اتفاق باحالی این سیامک.ت هست!!! یادش به خیر اون قدیما با اون داداش دو قلوش تو کار لوازم خانگی بودن.


امیر.گ ،‌میره به سمت سیامک ... آره در یک لحظه سیامک هم اونو شناخت. به به چه روز جالبی حداقل به قطار نرسید، ولی این سیامک.ت رو دید ... چطوری سیامک ....

سیامک.ت: سلام ... چاکریییییییییییییم (مثل قدیما) چی کار کردی امیر، بابا این موها همه سفید شده

امیر.گ : روزگاره دیگه، خوبی پسر؟ اینجا چی کار میکنی؟

سیامک.ت‌ : دنبال یک لقمه نون حلال هستم ... هاهاها

امیر.گ : مثل قدیمی، هنوز هم همونطور شوخو شنگی ... هاهاها

سیامک.ت : امیر تو اینجا چی کار می کنی

امیر.گ : دارم می رم دنبال کار بازنشستگی

سیامک.ت :‌نه بابا؟! ... جون امیر، دیگه با زن نشین شدی   ایول، از خودت بگو ببینیم چی کار کردی

امیر.گ :‌هی چی تقریبا ٣٠ سال تو همون شرکت قبلی بودم و همین اواخر هم مدیر عامل و رئیس هیات مدیره شدم... نفسی می یاد و میره خوبه ٢ تا پسر هم دارم که یکی از اونها امسال مهندسی صنایع تهران شمال قبول شده

سیامک.ت :‌به به مبارک باشه خیلی خوبه ... هنوز تهران شمال مهندسی صنایع داره!! جالبه رفتی خودت دانشگاه شاید از قدیمی ها کسی رو اونجا دیده باشی. شاید کمکی بتونه بکنه که مثل ما درس ها رو دو دره بکنه و نمره به زور از استادا بگیره؟!؟!

امیر.گ :‌ آره رفتم چند تا از قدیمی ها رو دیدم ولی اونا منو یادشون نبود ...!! راستی می دونی این ایستگاهی که الان توش هستیم همون دانشکده فنی تهران شمال است که ٣٠ سال قبل ما تو این ساختمان ثبت نام کردیم ...

سیامک.ت :‌نه بابا ... اونو خراب کردن و اینون جاش ساختن ... چه جالب

امیر.گ : آره فکر کنم سال ١٣٨٧ بود که این کار رو انجام دادن، امروز دارم می رم دنبال کار بازنشستگی و یواش یواش دارم خودمو آماده می کنم. البته یک کارگاه تولیدی برای خودم جور کردم که سرم گرم باشه ... راستی مشتری اگه تونستی جور کنی پورسانتت هم سر جاشه

سیامک.ت : هاااااان ... باشه چند درصد می دی .... هاهاها

امیر.گ : تو بیار، با هم کنار می یایم. راستی از بچه ها خبر داری

سیامک.ت :‌ مثلا کی ؟؟

امیر.گ : حمید.الف، خیلی ساله ازش خبر ندارم ..

سیامک.ت : والا نه من زیاد با بچه ها ارتباط نداشتم هر وقت با کسی کار داشتم به اون زنگ می زدم ولی پیگیر داستان نبودم ...

امیر. گ : از سعید.م چه خبر ... هنوز وبلاگشو داره؟ چه روزهایی داشتیم. یادته بچه ها رو جمع می کرد. چه خوب بود!! همون قدیما یک دفعه آخرین باری بود که سعید این کار رو کرد و تهدید کرده بود اگه زیر ۶٠ نفر برن دیگه این گردهمایی را برگزار نمی کنه و متاسفانه همین هم شد. فکر کنم سال ١٣٨۶ یا ٨٧ بود که دیگه اون هم بی خیال شد.

سیامک.ت :‌آره من چند تاشو رفتم ولی دیگه فرصت نشد. نمی شد ما سرمون خیلی شلوغ بود و سر گرم کار و زندگی و پول در آوردن این جور مسائل بودیم

امیر.گ : آخه زندگی یعنی چی؟ ... یعنی همین که به این کارا برسیم و دور هم باشیم!!

شبانه روز ٢۴ ساعته که ٧ ساعتشو خوابیم، ٢ ساعت هم هر روز طول میکشه از خونه بریم محل کار و از محل کار برگردیم خونه، ٨ ساعت هم کار می کنیم، چهار عمل اصلی آدم هم ٢ ساعت رو به خودش اختصاص میده پس موند ۵ ساعت که اگه روزی ٢ ساعت هم اضافه کار بمونیم میشه ٣ ساعت برای خانواده و کلا زندگی کردن وقت داریم

سیامک.ت :‌  اینطوری که تو حساب کردی که چیزی نموند ته اش ... تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره!!

امیر.گ : من هم دارم افسوس اون سال های گذشته را می خورم که در بی خبری سپر شد و الان فکر کنم این سعید.م 35-36 سالگی تاسیس گروه مهندسی صنایع تهران شمال را داره خبر میده ... هاهاها

سیامک.ت : کاش بشه یک باره دیگه اون جمع قدیمی را دوباره دور هم ببینیم و یادو خاطره گذشته رو زنده کنیم و ببینیم کی کجاست و چی کار میکنه... الان به سعید باید بگیم که یک نشست پیر مرد های صنایع تهران شمال رو بذاره. کاش می شد برگردیم به همون قدیما- مثلا سال 1388می شد اون جمع دوستان دوران دانشگاه رو دوباره می دیدیم و ارتباط حفظ می شد ... به جون خودم اگه این ارتباط از همون قدیما خوب می رفت جلو و بعضی ها برای همدیگه قیافه نمی گرفتن و کلاس نمی ذاشتن می دونی چه چیزی می شد امروز- می دونی چه پولی می شد از توش در آورد- می دونی چه امکاناتی فراهم می شد.

امیر.گ : آره می دونم ولی نمی دونم چرا نشد ... سعید گفت و سعی هم کرد ولی نشد ... !!

سیامک.ت : همین الان هم شاید بشه کاری کرد ولی کی می خواد بره دنبالش /

امیر.گ : راستی از پرهام.م – امیر هوشنگ.ش – یاسر.ن – ابراهیم.الف – سعید.تا – محمد.پو – روزبه.الف – روح اله. م – امیرحسین.ع – کامران.ی- سامان.نو – امیر.صا – امیر. رو – مهدی.شم – سیامک. سح – علی- خو – رضا.نی – رضا. اف – کوشا.حق – علی. نع – رضا. کب – علیرضا.ام – میثم. ام – کیوان. آر – نیما. عس- رضا.آی – رامین. با – امید.بو – علی. فر – احسان.غف – امید.قر – فرزاد.ح – رضا. کب – میتن. کر- حامد.خا – جواد.خم – امیر. من – پویا. پ – علی. را – شهروز. ری – ابولفضل. ص – مسعود.ص – احسان.سرا- هادی. شع – احسان.شاه – مهران. شهس – احسان. شیخ – احسان. شیرا – محمد.تو – هانی. وح -  زاهدی. گل – حامد. زرگ – مهدی. زرگ – علی.ابو- محمد. رج- یاسین.ز  ... چه خبر ؟؟

می دونی کجا هستن... شاید توی وبلاگ سعید یک رد پایی بشه ازشون پیدا کرد

امیر.گ : ای بابا این یکی قطار هم رفت !!!

 

" و این داستان ادامه دارد،

حالا خودمونیم کسی خبر داره از این دوستان؟

این داستان ادامه داره و فقط یک قسمت دیگه خواهد داشت. شما فرصت دارید اسم خودتون رو تو این اسامی پیدا کنید و یا اینکه به این لیست اضافه کنید و یک اثری از خود برای آینده بگذارید. می تونید هم کلا خودتون رو شیفت دیلیت کنید. ولی اینطوری نشه که بعدا افسوس گذشته رو بخورید "

 

قسمت جالب داستان در برنامه بعدی خواهد بود ... از غافله عقب نمونید



ارسال توسط مباشرفر
آخرین مطالب